تبليغاتX
> یک جــرعـه مღتــــاب

یک جــرعـه مღتــــاب

ღ Gulp of m00nlight ღ

قيژ قيژ قيژ...

هميشه تا ميشم پاش اينطوري صدا ميكنه!!!!

قيژ قيژ قيژ...

يه هارموني ، يه آهنگ...

قيژ قيژ قيژ...

انگار داره باهام حرف ميزنه،شايدم دلش خيلي پره...

نميدونم!

قيژ قيژ قيژ.....

كامپيوترم چه با احساسه!!!

                                            میم.الف.

     

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:35 توسط •°ღ•°•°مღـتـــاب•°•°ღ•° |


 

صدای آژیر آتش نشانی می آید......

دلم به حال خودم،

می سوزد... !!!

                        

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:5 توسط •°ღ•°•°مღـتـــاب•°•°ღ•° |


به لاک پشت بنگر، تنها هنگامی پیشرفت میکند که سر خود را از لاکش بیرون آورده. جمیز بیکاننت

 

تنهایی آدم را حشره شناس می کند!...

 

حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم در اتاق من تار تنیده اند...!!!

 

 

             

  

 

کـــا ســه ی چــوبـی...

 

پیر مردی فرتوت و از کار افتاده از روی ناچاری برای ادامه ی زندگی به خانه ی پسر، عروس  و تنها   نوه ی 4 ساله اش رفت. دست های پیر مرد لرزش داشت ، سوی چشم هایش  کم شده بود و به سختی قدم  برمی داشت . تمام اعضای خانواده  در کنار یکدیگر دور میزغذا می خوردند . اما دست های لرزان پیر مرد و چشم های کم سویش غذا خوردن را برایش دشوار می کرد. غذا از قاشق بر زمین می ریخت. وقتی لیوان آب را در دست می گرفت ، نوشیدنی روی رو میزی پاشیده می شد و زن و شوهر از این وضعیت عصبی می شدند. روزی پسر گفت:" باید برای پدر فکری بکنم . من دیگر از این وضع خسته شده ام."

به این ترتیب، آ نها تصمیم گرفتند میز کوچکی  در کنجی از خانه را به او اختصاص بدهند. تا اعضای خانواده به راحتی دور میز غذایشان را میل کنند. از آنجایی که پدر بزرگ یکی دو ظرف را شکسته بود، غذای او را در یک ظرف چوبی می ریختند.گاهی اوقات که به پدر نگاه می کردند، قطره اشکی در چشم   او، که در تنهایی خودش در ان گوشه نشسته بود ، می دیدند. با این حال آنها به جز اخطار های تند هنگام ریختن غذا یا افتادن قاشق، صحبت دیگری با او نمی کردند. پسر 4 ساله همه ی این ها را در سکوت نظاره می کرد. یک شب پیش از غذا پدر متوجه شد که پسرش با تکه های چوب روی زمین بازی می کند، او با مهربانی تمام پرسید: " پسرم چی درست میکنی؟ " پسرک با مهربانی پاسخ داد: " دارم کاسه ای چوبی برای شما و مامان درست میکنم  تا وقتی بزرگ شدم در آن غذا بخورید." سپس لبخندی زد و کارش را از سر گرفت.

جمله ای که از دهان کودک خارج شد چنان انها را در خود فرو برد که دیگر قادر نبودند هیچ جمله ای را بر زبان بیاورند. ناگهان اشک از چشمانشان جاری شد. نیازی به سخن گفتن نبود، هر دو خوب می دانستند چه باید بکنند. آن شب، مرد دست پدرش را گرفت و به آرامی او را سر میز خانوادگی برگرداند. او باقی مانده ی روز های عمرش را در کنار خانواده غذا میل می کرد. زن و شوهر دیگر به غذاهای ریخته، بشقاب شکسته و کثیف شدن رومیزی اهمیتی نمی دادند.

 

عیدتون موارک.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:10 توسط •°ღ•°•°مღـتـــاب•°•°ღ•° |